یک خبر تکان دهنده
پیتی

خیلی ناراحتم و دلم گرفته است. برای اولین باری است که موجودی نازنین و وافعاً دوست داشتنی را از دست میدهم. تاکنون این حس را، حس از دست دادن کسی را که واقعاً دوستش داری، تجربه نکرده بودم. دیروز ساعت 12:53:51 نارین به من زنگ زد که پیتی حالش خیلی بد است و گفت که فکر میکند پیتی دارد میمیرد. من خیلی نگران شدم، با اینحال باورم نمیشد که پیتی بمیرد. با خیال تقریباً آسودهای به او گفتم که او را نزد دکترش ببرد. او گفت که دکترش گفته ساعت 1:30 به محل کارش میآید. من هم گفتم خوب آن موقع او را به نزد دکتر ببرد. کمتر از سه دقیقه بعد، یعنی ساعت 12:56:37 سیاوش تلفن کرد که آیا میتوانم زودتر به خانه بروم. من پرسیدم چه شده. او گفت فکر میکند که پیتی مرده است. من قلبم ناگهان فروریخت. با چهره بسیار افسرده بدون خداحافظی از فرنس و ایاد و سامان، همکارانم، به اتاق عدنان رفتم که از او اجازه بگیرم که زودتر به خانه برگردم. او بیرون از در اصلی داشت با کسی حرف میزد. نتوانستم به او بگویم که حال پیتی بد است-- چون باورم نمیشد که پیتی مرده باشد، من فکر میکردم که حال او خیلی بد است، صرفاً گفتم که اتفاقی برای نارین افتاده است. با عجله خود را به خانه رساندم. وقتی که در را باز کردم، دیدم که پیتی بی حرکت روی تشک کوچکی که مادر نارین برای او درست کرده بود، تشکی که در رزوهای اولی که پیتی به خانه ما آمده بود، روی آن میخوابید و به خوابیدن روی آن عادت کرده بود، دراز کشیده است. هنوز باورم نمیشد که او مرده باشد. با عجله به سمت او رفتم و لمسش کردم. در آغوشش گرفتم، اما او حرکت نمیکرد. دهانش باز بود و زبانش از دهانش بیرون زده بود. بدنش خشک شده و چشمانش از حدقه بیرون آمده بود. با خونسردی در را باز کرده و وارد اتاق شدم. یادم نیست، شاید فرشته در را باز کرده بود و من وارد اتاق شدم. به روی خودم نیاوردم که او مرده است، ولی نارین داشت گریه میکرد. من برای اینکه او را از آن که بود، ناراحتتر نکنم، به روی خودم نیاوردم و با خونسردی برخورد کردم. بعد از حدود یک دقیقه دیدم که نمیتوانم تاب بیاورم. به بهانه در آوردن کتم و شستن سر و رویم به اتاق دیگری رفته و بعد به دستشویی رفتم. نتوانستم خودم را کنترل کنم، اشکم به شدت سرازیر شده بود. به شدت گریستم. موقع رفتن از محل کارم به خانه، چهار عدد سیگار در جیبم گذاشته بودم. چون مطمئن بودم که به آنها نیاز خواهم داشت. از دستشویی که برگشتم، چند لحظهای توی اتاق نشستم و سعی کردم که به نارین دلداری بدهم. نارین داشت به شدت گریه میکرد. اما نتوانستم خودم را کنترل کنم،یک عدد از آن سیگارها از جیبم در آورده و از در آشپزخانه به بیرون رفتم. دور پیتی میچرخیدم، گریه میکردم و سیگار میکشیدم. به داخل خانه میرفتم. چندی مینشستم. دوباره به حیاط برگشته و جسد بیجانش را تماشا میکردم. به یاد روزهایی میافتادم که پیتی خوب و سرحال بود و دود سیگارم را میخورد، آن را در هوا میلیسید. روزی که من کنسرو ماهی خریده بودم و با نارین شام خورده بودیم. مقداری باقی مانده بود و آن را در ظرفی که در آن کنسرو را درست کرده بودیم، روی میز داخل آشپرخانه قرار داده بودم که بعداً آن ظرف را بشویم. پیتی روی دو پای خود ایستاده و دائماً به روی میز میپرید. من از دست او عصبانی شده و او را از آشپزخانه بیرون کردم. بعد او از من عصبانی شده و به من پارس میکرد. ما فهمیدیم که او کنسرو ماهی میخواهد. برای اینکه با من دوست شود، اندکی کنسرو ماهی به او دادم. با چه اشتهایی میخورد.
آن موقع که حال پیتی خوب بود، هر وقت که از خانه میرفتیم و او تنها بود، به دنیال ما به گونهای گریه و زاری میکرد. و وقتی که به خانه برمیگشتیم، با چنان شور و حالی دست و پای ما را میلیسید، تا نشان دهد که از دیدن ما خوشحال است. فیلمی از او داریم که بسیار سرحال بوده و روی دوپای خود به بالا میجهد تا لقمهای غذا را از دست من بگیرد. من به یاد همه اینها میافتادم و میگریستم. به یاد شبهایی که برای چرخش او را به بیرون میبردیم و وقتی که به دنبال گربهای میدوید، من هم زنجیر قلادهاش را در دست گرفته و به همراه او میدویدم. از دویدن در خیابان بسیار خوشش میآمد. به یاد روزهایی میافتم که او برای بازی و شوخی دستمان را گاز میگرفت و من دستهایم را در اختیارش میگذاشتم که او گاز بگیرد.
نارین همیشه میپرسید که پیتی چقدر عمر میکند، و من در ابتدا فکر میکردم حداکثر پنج یا شش سال. نارین همیشه میگفت که چطور با این همه خاطرهای که از او داریم و خواهیم داشت، مرگ او را تحمل کنیم. من در پاسخ میگفتم و همیشه میگویم تنها کاری که ما میتوانیم بکنیم این است که سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشد و شاد و خوشحال باشد. سعی کنیم که دقایق پایانی عمرش را با خیال راحت سپری کند. این کاری بود که همیشه سعی داشتم آن را برای پیتی و اطرافیانم انجام دهم. نمیدانم در مورد پیتی چقدر موفق بودهام.
پیتی را سامان و شلر که در خانه ما و با ما زندگی میکردند، خریده بودند. سامان یک فعال حقوق بشر است که اکنون در سوئد زندگی میکند. آنها قبل از اینکه زمان دادگاه سامان فرا برسد ایران را ترک کردند که از اینجا از طریق سازمان ملل به یک کشور امن بروند. آنها پیتی را خریدند و فقط یک روز او را نزد خود نگه داشتند. پیتی بدنش پر کک بود. از همان روز اول فیلم داریم که پیتی کوچک و لاغر بود، اما به شدت بازیگوش و سر حال. او اولین غذایی را که خورد بالا آورد. آنها به فروشنده، که یکی از مسئولین باغ وحش بود، زنگ زدند که چرا چنین شده، او در پاسخ گفته بود که او به دلیل تغییر مکان زندگی دچار استرس شده است. ما هم قبول کردیم. چون عموماً او غذا میخورد. آنها پیتی را شستند و به خانه آوردند. آن روز شنبه بود و من سر کار نرفته بودم. ما داشتیم سبزی پاک میکردیم. ما هر وقت که به پیتی دست میزدیم، میرفتیم دست خود را با صابون یا مایع ظرفشویی میشستیم و دوباره برگشته و به پاک کردن سبزی ادامه میدادیم. ما تصمیم گرفته بودیم که به او اجازه ندهیم که به آشپزخانه وارد شود. در ضمن سامان او را "پیتول" نامیده بود که در زبان کردی به معنای زرنگ و باهوش و حتی به معنای فیلسوف است. اما من نام پیتی را که خلاصه همان نام پیتول بود، ترجیح میدادم. به این دلیل که او علاوه بر باهوش بودن، موجود بسیار نازنینی بود. و به نظر من و نارین این نام برآزنده چنین موجود نازنینی بود. موجودی که در مدت عمر بسیار کوتاهش رویکرد من را به جهان و اطرافیانم به شدت تغییر داد. او دو بار درهای عمل به آنچیزهایی را من در تئوری میدانستم، به روی من گشود، یک بار با آمدنش به خانه ما که رنگ و بوی خانه ما را تغییر داده بود، و یک بار هم با مرگش که درسهای بزرگی به من داد: اینکه از دست دادن عزیزان چقدر سخت است؛ اینکه حقیقتاً ما تنها کاری که میتوانیم در مدت زندگی انجام دهیم این است که محیط زندگی ناامنی را که در آن میزییم برای همدیگر تحملپذیر و حتی لذتبخش کنیم، چون بعد از مرگ عزیزانمان هیچ کاری از دستمان برنمیآید، لااقل در جهان امروز چنین است. باقی درسهایی را که از مرگ پیتی فرا گرفتهام در ادامه بیان خواهم کرد.
سامان و شلر آن شب را نخوابیدند. آنها قفس پیتی را هم برای او خریده بودند و زنجیری هم داشتند که او را با آن به آن قفس میبستند؛ همان زنجیری که هنوز هم در اتاق ما در همان جایی که قبلاً آویزان بود و هرگاه که میخواستیم او را بیرون ببریم، از آن استفاده میکردی، آویزان است. پیتی اصلاً دلش نمیخواست بسته شود. او دلش میخواست با آنها بخوابد، نزد آنها بخوابد و آنها اجازه نمیدادند که پیتی به همراه آنها بر روی تشک بخوابد. یادم میآید که در این خانه جدید یک شب پیتی را با زنجیر به دسته کشوی میز مطالعهام بسته بودیم. میخواستیم اندکی از وابستگی او به خودمان بکاهیم. اما او آنقدر تقلا و پارس کرد که دلمان برایش سوخت و تصمیم گرفتیم که او را به رختخواب خود راه دهیم. اما آن موقع که بدنش پر از کک بود و ما هم اولین بار بود که از نزدیک با سگ برخورد میکردیم، نمیتوانستیم او را به رختخواب خود راه دهیم. همچنین سامان وشلر. پیتی تا صبح پارس کرده و آنها هم تا صبح نخوابیده بودند.
فردای آن روز موقعی که سر کار بودم با خودم میگفتم بروم خانه و ببینم که پیتی چه میکند. ساعت چهار که به خانه برگشتم، پیتی نبود. وقتی سراغ پیتی را گرفتم، گفتند که آن را پس دادهاند، چون نمیدانستند که چگونه باید از او مراقبت کنند. من دلم برای او سوخت. چون این مسئول باغ وحش گفته بود که هر یک روز در میان تکهای گوشت به او میدهند. بدنش هم پر کک بود. من آن موقع شاگردی هم داشتم که به او ریاضی و زبان انگلیسی درس میدام. خانهشان نزدیک خانه ما بود. از خانه شاگردم که برگشتم، دیگر نتوانستم دوری این موجود را تحمل کنم. شاید هم فقط از سر دلسوزی بود. هر چه که بود من خواستم که این موجود برگردد و نارین با صاحب وی صحبت کرده و آن را به قیمت صد دلار خرید. این پول را از شلر قرض گرفت و بعداً به او پس داد. به این ترتیب بود که پیتی به خانه ما آمد. من آن شب غذایی درست کردم که در آن یک کرم پیدا شد. آن شب سارو و فاروق و جمال و یکی دو تن دیگر هم در خانه ما بودند. ما موقع خواب پیتی را زیر راه پله بسته و او روی همان تشکی خوابید که در روز مرگش وقتی وارد خانه شدم، جسد بیجانش بر روی آن قرار داشت. این تشک را مامان نارین به دو قسمت تقسیم کرده و از آن بالش ساخته بود، اما این دفعه یعنی همین هفته پیش یکی از آن بالشها را برداشته و دوباره به تشک کوچکی برای پیتی تبدیل کرده بود. پیتی بیش از چند روز از این تشک استفاده نکرد.
ما او را به نزد دامپزشک برده و واکسن زدیم. دو واکسن؛ یکی برای هفت بیماری مشترک دام و انسان و دیگری برای کک او. آن شب پیتی اندکی تب داشت، اما از فرادای آن روز خیلی سر حال شد. بعداً که نارین در یک رستوران کار پیدا کرد و مامان هم مدتی در خانه ما زندگی میکرد، من پیتی را با خودم به محل کارم میآوردم و او روی همین صندلی در اتاقم که اکنون روی آن نشستهام در کنار من مینشست. هر وقت که من از اتاق خارج میشدم به دنبال من پارس میکرد و من از این حالت بسیار عصبانی میشدم. دلم میخواست که پیتی را در خانه بگذارم. بعداً او را در خانه میگذاشتم. یکی از دوستانم به نام علی نامزدی آمریکایی دارد. این نامزدش دوستی داشت که میخواست سگش را نزد ما نگه دارد تا به مسافرت برود. یک شب با سگشان به خانه ما آمدند تا ببینند که آیا پیتی میتواند با او کنار بیاید یا نه. این سگ به اسم جویی هم مثل پیتی یک سگ ماده بود. پیتی یک لحظه هم او را تحمل نمیکرد. آنها از اینکه وی را به ما بسپارند پشیمان شدند. ما آنقدر به پیتی خو گرفتیم که او را به رختخواب خود راه میدادیم و این امری بود که مادر نارین از آن بدش میآمد.
من معمولاً هر شب پیتی را برای چرخش به بیرون میبردم. او به گربه خیلی حساس بود و گربهها را دنبال میکرد. زیر تمام ماشینها را نگاه میکرد و به دنبال گربه میگشت. او فهمیده بود که موقعی که در کوچه قدم میزند گربهها از ترس او به زیر ماشین رفته در پشت چرخهای آنها مخفی میشوند. پیتی وقتی که توی اتومبیل مینشست خیلی آرام و متمدن بود و با چشمان زیبا و متعجب به بیرون نگاه میکرد. از بیرون رفتن خوشش میآمد و وقتی که صدایش میکردیم سرش را به طرز جالبی خم میکرد. او موجودی بود که به من یاد داد که برای کسانی که دوستشان داریم باید از خودگذشتگی داشته باشیم. من از اینکه او گاهی داخل خانه بالا میآورد و یا کثیف کاری میکرد عصبانی میشدم، اما این عصبانیت را بیشتر اوقات کنترل میکردم. میدانستم که او تقصیری ندارد که وقتی ما در خانه نیستیم کثیف کاری کند. فقط سعی میکردم نارین و بخصوص مادرش این را نفهمند.
وقتی که حدود دو ماه پیش برای اولین بار پریود شد، حالش رو به وخامت گرایید. در ابتدا ما فکر میکردیم که او تنها پریود است، اما بعد از دو هفته او را به نزد دکتر بردیم. همان دکتری که جویی به آن مراجعه میکرد. دکترش گفت که او فقط پریود است و حتی یک بار به نارین گفته بود که وی تا پاییز این چنین بی حال و حوصله است. ما بارها و بارها او را به نزد دکتر بردیم. دکتر یک بار به او پنیسیلین تزریق میکرد. یک بار ویتامین. قرص انگل، مسهل و بسیاری از داروهای دیگر را. در این دو ماه دیگر پیتی آن شیطنت سابق را نداشت. چند روز حالش خوب بود و بعد از چند روز حالش رو به وخامت میگذاشت. او را به دکتر میبردیم، اندکی حالش خوب میشد و دوباره حالش بد میشد. کم مدفوع میکرد. جز یک بار که نارین او را به نزد دکتر برده و دکتر به او مقداری مسهل خورانده و در مدفوعش مقدار زیادی کرم بوده است، و یک بار که خودم مدفوعش را در باغچه دیدم، دیگر مدفوعش همیشه خشک و قهوهای بوده و هر چند روز یک بار مدفوع میکرد. دکتر انواع چیزها گفت. یک بار گفت که رودهاش تنبل است، یک بار گفت که انگل دارد و قرص انگل به ما داد. دو روز پیش هم که نارین او را به نزد دکتر برده بود دکترش او را به شخص دیگری ارجاع داده بود –چون خودش در محل کارش حاضر نبود—دکتر جدیدش گفته بود که رودهاش عفونت کرده است. به پیتی پنیسلین تزریق کرده بود. و بقیه پنیسیلین را به نارین داده بود که او خودش تزریق کند. صبح دیروز که میخواستم به سر کار بیایم میخواستم به نارین بگویم که دیگر به او پنیسیلین تزریق نکند، اجازه دهد که من برگردم و پیتی را به نزد دکتر برده و از او بخواهیم که آزمایش گرفته و بیماریش را تشخیص دهد. رنگ قهوهای مدفوع نشان یرقان در سگ میباشد. اما دکترش این را نگفته بود. ما به او گفتیم که پیتی مدفوعش قهوهای است. اکنون که دارم در اینترنت میگردم، میبینم که به احتمال قوی پیتی یرقان داشته و دکتر جدیدش برای او پنیسیلین تجویز کرده است. ما به دکتر اعتماد کردیم و اکنون میبینم که نمیبایستی به او پنیسیلین تزریق میشده است. این دکتر ابله که ما به او اعتماد کردیم، باعث مرگ این موجود عزیز شده است.[1]
آیا من خودم در مرگ پیتی مقصر نیستم؟ آیا بهتر نبود که دیروز صبح به نارین میگفتم که به او پنیسیلین تزریق نکند؟ در اوایل هر بار که ما او به نزد دکتر میبردیم، پیتی حالش بهتر میشد و به خانه برمیگشت، اما پریروز که نارین او را نزد دکتر برده بود، حالش بدتر شده بود. آیا نمیبایست خودم در اینترنت میگشتم و راه درمانش را خودم مییافتم؟
اما اکنون این موجود نازنینی که در مدت کوتاه عمرش زندگی ما را رنگی دیگر داده بود، دیگر در میان ما نیست.
من تصمیم داشتم که او را به نزد دکتر ببرم و علت مرگش را بدانم، اما سیاوش گفت دکتری که بیماریاش را تشخیص نداده حال میخواهد علت مرگ را تشخیص دهد؟ راست میگفت، این دکتر هیچگاه اعتراف نخواهد کرد که در تجویز دارو اشتباه کرده است. سیاوش بیرن رفت و با بیلی که داشتیم در گوشه باغچه و زیر درخت انجیر برای او مقبرهای حفر کرد. من از نارین خواستم که پارچهای بیاورد تا او را در آن بپیچیم؛ نه برای اینکه او را به شیوه اسلامی دفن کنیم، صرفاً به این دلیل که نمیخواستیم بدن نازنینش با خاک آلوده گردد. نارین دهان او را شست و ما با کمک هم او را در داخل روبالشی که نارین از یکی از بالشهایمان حدا کرده بود، یکی از همان بالشهایی که پیتی موقع خواب در کنار ما سرش را روی آن میگذاشت، قرار دادیم. وقتی که داشتم سر این روبالشی را گره میزدم تصمیم گرفتم پیتی را برای آخرین بار ببوسم. تصمیم گرفتم که این کار را بکنم تا اکنون پشیمان نباشم که چرا او را نبوسیدهام. من و نارین او را به نوبت و باهم در آغوش گرفته و بوسیدیم. بعد من در این روبالشی را که پیتی در آن قرار داشت گره زدم و او را به سیاوش سپردم. بعداً که سیاوش این تکه از ترجمه شاملو از شعر لورکا را خواند که
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشم تا به مرگی که در اوست خو کنم
به یاد آن لحظهای افتادم که داشتم آن روبالشی را که پیتی در آن به خواب ابدی فرو رفته بود گره میزدم. سیاوش یک تکه گل رز از باغچه کند و چند قطعهای را در خاک مقبره انداخت و او را درون مقبرهاش قرار داد، چند تکه برگ گل به من، نارین و فرشته داد و چند تکهای هم برای خود نگه داشت. اول من، بعد نارین بعد فرشته و در آخر سیاوش برگ گلها را روی پیتی ریختیم. من به شدت گریهام گرفت؛ همانطوریکه اکنون هم در حین نوشتن اشکم سرازیر شده، اما چون در محل کارم هستم خودم را کنترل میکنم. بعد سیاوش آرام آرام خاک را بر روی بدن بیجان درون روبالشی پیتی ریخت. آرام آرام تا او به تدریج از دیدان ما محو شود. یادم است که آخرین ذره خاک که کاملاً گوشه روبالشی را پوشاند در سمت چپ من قرار داشت. من دلم میخواست یک تکه چوب بیاورم و این محل را نشان گذاری کنم. اما این کار را نکردم، چون نارین زمانی که داشتیم پیتی را درون روبالشی قرار میدادیم گفته بود که دلش نمیخواهد همسایهها بدانند که پیتی اینجا دفن شده و به صاحبخانه بگویند. به این ترتیب ما برای همیشه با پیتی خداحافظی کردیم. اما یاد و خاطره او همواره با ما خواهد بود. نارین میگفت که دیگر دلش نمیخواهد به وجودی وابسته شود، اما من با وجود تمام غمی که دارم از وابستگی به پیتی پشیمان نیستم. ما اوقات خوشی را با او گذراندیم و در مجموع سعی کردیم که او اوقات خوشی را داشته باشد. او هم آنقدر به ما وابسته بود که وقتی از کار و یا از بیرون به خانه برمیگشتیم مدتی مدید را به لیسدن دست و پای ما میگذراند. همین نشان میدهد که او از ما راضی بود و ما را دوست داشت. ما هم شدیداً او را دوست داشتیم. یادم است که یک شب که مادر و خواهر سارو و مادر فارق و مادر شلر نزد ما بودند، و چون پیتی را در هوای بادی در بیرون از محل کارم و در حیاط تگه داشته بودم، او سرما خورده بود. فقط یک شب اندکی بیحال بود و نارین به شدت غمگین بود. من هم با اینکه ناراحت بودم، اما به روی خودم نمیآوردم. فردا دوباره حال پیتی خوب بود و من از آن به بعد توی اتاق کار خودم و روی همین صندلی که بر روی آن نشسته و این متن را مینویسم از او نگهداری میکردم.
من میخواهم دوستان نزدیکم را در روز جمعه به خانه دعوت کنم، تا ضمن اینکه دور هم جمع میشویم و صحبت میکنیم و اندکی نوشیدنی و خوردنی صرف میکنیم، یاد پیتی را گرامی بداریم. تمامی دوستانی که پیتی را دوست داشته و همواره حال او را جویا میشدند.
اکنون درک میکنم که چرا آن روز صبح که قرار بود با خانواده خداحافظی کنم، پدرم ساعت هفت صبح آمد و به شدت گریه کرد. او هقهق میکرد و میگفت: "یعنی من دیگر هرگز تو را نمیبینم." این همان حرفی است که من هم در حال هقهق کردن در ذهنم و با خودم در مورد پیتی میگویم: "یعنی من دیگر هرگز پیتی را نمیبینم! صدای پارسش را نمیشنوم!" ما با دو انگشت سبابه و انگشت وسط به طرف پیتی بر روی زمین راه میرفتیم و او پارس میکرد. من چقدر صدای پارسش را دوست داشتم. من دیگر هرگز زبان خیس پیتی را بر روی دستم به هنگام خوردن غذا و یا به هنگامی که من را به عنوان ابراز لطف میلیسید، احساس نخواهم کرد. من دیگر هرگز آن حرکت سر پیتی را موقعی که با او حرف میزدم نخواهم دید. دیروز که پیتی روی تشک دراز کشیده بود یک مگس به لای موهایش خزیده بود. پیتی که زنده بود اجازه نمیداد مگسی به او نزدیک شود. من این مگس را از لای موهای سرش در آوردم. من دیگر هرگز پیتی را نخواهم دید که برای گرفتن لقمهای غذا از دستم بجهد و بپرد. همه اینها به شدت غمگینم میکند و من اکنون میفهمم که چرا گیلکمش میخواست تمام مردم در غم مرگ دوستش "انکیدو" برای همیشه اندوهبار باشند. او تنها میخواست که مردم انکیدو را برای همیشه به یاد داشته باشند. این تنها طریقی بود که او میتوانست انکیدو را زنده نگه دارد. اما من نمیخواهم که تمام دوستدارن پیتی برای همیشه غزادار باشند. من فقط میخواهم با دعوت آنها این روز را برای همیشه به یاد داشته باشند. آنها این روز را به یاد خواهند داشت، چون هیچگاه کسی برای مرگ سگ خود، لااقل در اینجایی که ما زندگی میکنیم مراسمی برپا نکرده است. این حرکت به اصطلاح محیرالعقول یاد و خاطره پیتی را برای همیشه زنده نگه خواهد داشت. من اولین کتابم را به پیتی تقدیم خواهم کرد تا به این طریق نام او جاودانه شود.
نکته مهم دیگر پاسخ به سؤالی است که من همیشه از خودم و اطرافیانم میپرسیدم و به آن به گونهای دیگر پاسخ میدادم. من همیشه میپرسیدم که ما انسانها این همه تلاش میکنیم تا مشهور شویم، ناممان جاودانه شود ولی پیتی دارد برای چه زندگی میکند. او فقط زندگی میکرد بدون اینکه هدفی برای خود قایل باشد. چرا ما این همه تلاش میکنیم؟ پاسخی که به این پرسش میدادم این بود که ما احمقانه رفتار میکنیم. فکر میکردم زندگی ارزش این را ندارد که در جهت جاودانگی تلاش کنیم. اما اکنون نظرم در مورد هدف زندگی پیتی عوض شده است. اکنون میدانم که نه تنها زندگی ما ارزش این را دارد که در راستای جاودانگی خودمان تلاش کنیم، بلکه حتی زندگی پیتی هم بیمعنا و مفهوم نیست. اینکه پیتی برای چه به دنیا آمد و از دنیا رفت، پرسشی است که پاسخ دادن به آن وظیفه ما تمامی دوستداران پیتی است. ما میتوانیم او را جاودانه کنیم. شاید تلاش ما برای احقاق حقوق حیوانات و تغییر باورها و ذهنیات مردم عادی در مورد جانوران سایر گونهها راهی باشد که به آن وسیله بتوانیم به زندگی پیتی معنا بدهیم. بله حتی زندگی و مرگ پیتی هم بیمعنا نیست.
اینها درسهایی بود که من از زندگی و مرگ پیتی یاد گرفتهام.
پیتی عزیز تو همیشه در یاد و خاطر ما زنده خواهی بود. پیتی عزیز ما همیشه تو را دوست خواهیم داشت. تو به من یاد دادی که از دل بستن نترسم. آخرش همین است که پیش آمد و من نمیترسم بلکه خاطرات خوب را به یاد میآورم.
پیتی عزیز خیلی دوستت دارم.
چهارشنبه، 1/4/2009 برابر 12/1/ 1388 ساعت 1:45
