چند مطلب جالب
|
اشتباه فرشتگان درويشي
به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني داد شيطان در
مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ سخن
درويش اين چنين بود: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف
به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند ------------ --------- --------- --------- --------- ---------
--------- ---------
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ـ ------------ --------- --------- --------- --------- ---------
--------- --------- شب
کریسمس بود و هوا، سرد و برفی پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا
میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده
بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد پسرک
برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او
داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه
پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! ـ آها،
میدانستم که با خدا نسبتی دارید! ـ من
دانشجوى سال دوم بودم. يک
روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد
حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده
را نظافت میکند چيست؟» دومين درس مهم - کمک در زير باران يک
شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه
و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند
استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى
ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود
براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج
تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست
را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به
ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار
تاکسى شود. زن
که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز
بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک
تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: ارادتمند
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد در روزگارى
که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد
و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر
پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار
گفت: ٥٠ سنت پسر
کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند
است؟ خدمتکار
با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى
شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت
يعنى
او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن
برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود! ـ
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير در
روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى
قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان
ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود
ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده
جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند! ـ سپس
يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش
را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور
زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت
تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در
زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب
شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند آن
مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم! هر مانعى = فرصتی ------------ --------- ---------
--------- |