تبليغاتX
شبکه تاریخ - حدود نسبیگرایی

شبکه تاریخ

حدود نسبیگرایی

مقدمه

 

در این مقاله می­خواهم به بررسی چند ژست روشنفکری بپردازم و در واقع نادرست بودن چند رویکرد را نشان دهم. یکی از مهمترین اینها مسئله بسیار مهم نسبی­گرایی یا Relativism است که اگر درست فهمیده نشود در عوض اینکه به استدلالات ما کمک کند و نیز به ما کمک کند راهی برای مباحثه بیابیم خود سدی در راه ادامه مباحثه می­شود.

 

نسبی­گرایی چیست؟

 

در فلسفه افرادی مانند افلاطون و ارسطو به نوعی مطلق­گرایی مهلک برمی­خوریم. حتی شیوه نحقیق ارسطو در فیزیکش با این مطلق­گرایی آغاز می­شود. او در ابتدای کتاب فیزیکش می­گوید:

 

از آنجاکه ابژه یک تحقیق، در هر زمینه­ای، اصول، شرایط و عناصر تفکیک­ناپذیری[i] دارد، از طریق آشنایی با این امور است که معرفت، یعنی معرفت علمی، بدست می­آید. بنابراین ما فکر نمی­کنیم که به چیزی معرفت داریم، مگر اینکه بر شرایط اولیه یا اصول مقدماتی و بنیادین آن آگاه باشیم و تحلیل خود را تا ساده­ترین عناصر پی­گیری کنیم. از اینرو آشکار است که در علم طبیعی و سایر زمینه­های مطالعاتی اولین وظیفه ما این است که بدانیم چه اموری به اصول اولیه آن مربوطند.

 

راه طبیعی انجام دادن این امر این است که از مواردی شروع کنیم که برای ما بیشتر قابل معرفت یافتن و واضح­تر هستند و از آنجا به سمت اموری پیش رویم که ذاتاً قابلیت بیشتری برای معرفت یافتن داشته و نیز واضح­تر هستند؛... بنابراین در تحقیق حاضر ما باید از این روش متابعت کنیم و از اموری که ذاتاً مبهم­تر، اما برای ما واضح­تر هستند، به سوی اموری که ذاتاً واضح­تربوده و بیشتر قابلیت معرفت یافتن دارند پیش رویم.

 

از تمام این متن بوی مطلق­گرایی استشمام می­شود. او فکر می­کند که تنها یک بهترین روش برای بررسی نظام جهان وجود دارد و در تمام کتاب فیزیکش سعی دارد که خصوصیات این بهترین روش را به ما نشان دهد. البته بعد از قریب به 2300 سال فهمیده­ایم که او هرچه بیشتر در این راه تلاش کرده کمتر موفق شده است. او می­پندارد که طبیعت اصول بنیادینی دارد و بعداً در فصل ششم کتاب اولش استدلال می­کند که تعداد این اصول یا دو تاست یا سه تا و ادعا می­کند که نظر دادن در این مورد کار مشکلی است. اما او در ادامه همین کتاب نشان داده است که تز سه­گانه بودن تعدا اصول اولیه و بنیادین طبیعت را قبول دارد. استدلال او که آن را در فصل پنجم کتاب اول فیزیک ارائه کرده است، این است که اصول نمی­توانند یکی باشند برای اینکه از یک اصل هیچ نتیجه­ای حاصل نمی­آید. پس حداقل به دو اصل نیاز داریم. این دو اصل برای اینکه از هم دیگر منتج نشوند باید متناقض باشند. اما دو اصل متناقض بدون وجود یک عنصر سوم نمی­توانند نتیجه­ای حاصل کنند پس به سه اصل نیاز داریم. در کتاب گفتگوی گالیله هم می­بینیم که در روز اول مکالمه سیمپلیکوس این استدلال ارسطو را دفاعی از تز تثلیث در آئین مسیحیت می­داند. این مطلق­گرایی تا این اواخر ادامه داشت که به یاری پست­مدرنها به طور جدی مورد نقد قرار گرفته است. تا جایی که فیلسوف آنارشیستی مانند پل فایرابند کتابی به نام Against Method نوشته و در آن ادعا کرده است که روشی به نام روش علمی وجود ندارد. البته این حرفی است که او در اثر دیگرش تحت عنوان Realism, rationalism and scientific method آن را به نوعی و بطور تلویحی پس گرفته است. اما خود او در سخنرانی­ای با نام How to Defend Society Against Science بازهم به تز نسبی­گرایی بسیار شلخته­ای روی آورده است. نسبی­گرایی مطلق تز متناقضی است. برای اینکه یک نسبی­گرای دو آتشه باشیم باید نسبت به درستی و حقانیت نسبی­گرایی نگرشی مطلق­گرایانه داشته باشیم. این تناقضی است که آن را نمی­پذیرم، نه تنها به این علت که خود این امر یک تناقض است، بلکه به این علت که پذیرش نسبی­گرایی شلخته و تمام عیار خود مشکلاتی را ایجاد می­کند و از طرفی با یک تجربه ساده رد می­شود. در این مورد در ادامه حرف خواهیم زد.

 

نسبی­گرایی به این معناست که حقیقتی نیست که در تمامی شرایط و در تمامی مکانها و زمانها درست و حقیقی باشد. بر اساس تز نسبی­گرایی هر چیزی را که در یک زمینه به عنوان یک حقیقت می­پذیرید می­تواند در یک زمینه و در یک فضای دیگر درست نباشد. این البته حرفی است که آن را قبول دارم. اما همانطوریکه خواهیم دید انتقاداتی هم به نتایجی که معمولاً از آن اسنتتاج می­شود دارم.

 

زمانی که نسبی­گرایی گمراه کننده می­شود

این به یک ژست روشنفکری تبدیل شده است که هرگاه نظری را بر زبان می­رانید به شما گفته می­شود "این نظر شماست"، در ادامه معمولاً افزوده می­شود "البته نظرهای متفاوتی هم هست، افرادی هم هستند که نظرهای متفاوتی دارند". البته این درست است که هرکسی هرچیزی می­گوید نظر خودش است، اگر به وضوح نقل قولی از دیگران نکرده باشد. و ابن هم درست است که هر نظری شما بدهید یکی هم هست که نظری مخالف داشته باشد. اما اگر این دو گزاره در تمام موارد و در تمام مواقع، بخواهد این را به ذهن القاء کند که این نظر جدی نیست، یا اینکه نباید به آن توجه کافی مبذول داشت، یا اینکه این ژست روشنفکرانه را به آن بیفزائیم که "باید تعادل را در ابراز نظر رعایت کرد و مطلق­نگر نبود" یا اینکه به بهانه مطلق­نگر نبودن از جدی بودن یک تز صرفنظر شود و به شنونده القاء شود که نباید موضعی را اتخاذ کند، در بسیاری از مواقع صرفاً یک حرف گمراه کننده است.

 

در جهانی که امروزه در آن زندگی می­کنیم علم پزشکی غالب به ما می­گوید که بیماریها بر اثر میکروبها بوجود می­آیند. این تز قدرت خود را در عمل ثابت کرده و برای بسیاری از بیماریها دارو ساخته و با همان تز و روش تحقیق پزشکی، در حال تحقیق برای ساختن دارو برای بقیه بیماریها است. افرادی هم هستند که اعتقاد دارند که بیماریها را میکروبها بوجود نمی­آورند. در این مورد هم می­بینید که در برابر این ایده پذیرفته شده پزشکی یک ایده مخالف وجود دارد. اما اینکه این ایده وجود دارد به هیچ دلیلی نمی­توان آن را جدی گرفت مگر اینکه توضیحی جامع و کامل و البته کاملتر و راهگشاتر از توضیح پزشکی معاصر داشته باشد. باید بتواند بیماریها را درمان کند. اگر آنچنانکه این افراد تاکنون ادعا کرده­اند در حد یک اعتقاد باشد نمی­توان به بهانه احترام به عقاید دیگران آن را جدی گرفت. این تز مادامیکه چنین است که امروزه هست، یک تز ابلهانه است و فقط یک ابله به چنین چیزی اعتقاد دارد. دوستی که با او در این مورد حرف می­زدم من را به مطلق­نگری متهم کرد. من درباره اینکه مطلق­نگری واقعاً چیست در ادامه حرف خواهم زد. او به من گفت:

 

انتظاری که تو از آنها داری، یعنی اینکه تز آنها باید بتواند بیماریها را درمان کند بر نوعی مطلق­نگری استوار است؛ اینکه درمان بیماریها امر مهمی است. آنها ممکن است بگویند که رفتن به بهشت برایشان مهم است و اهمیتی برای درمان بیماری که هدف آن حفظ زندگی افراد است قایل نیستند.

 

من هم در پاسخ گفتم:

 

خوب، دوست من! بیا یک آزمایش انجام دهیم. افراد جهان را به دو دسته تقسیم کنیم. دسته اول؛ آنهایی که می­دانند بیماری بوسیله میکروب تولید می­شود، و دسته دوم؛ آنهایی که اعتقاد دارند که میکروب عامل بیماری نیست. و دسته دوم حق مراجعه به پزشک را نداشته باشند. افراد دسته اول وقتی که بیمار می­شوند به پزشک مراجعه کرده و درمان می­شوند. آنها زنده می­مانند و فرزندانی خواهند داشت و اطلاعات، دانش و فرهنگ خود را به نسلهای بعد منتقل می­کنند. دسته دوم به علت بیماری می­میرند و بگذار که به بهشت خود برسند. آنها فرزندانی نخواهند داشت که باورها و عقاید و فرهنگ خود را به آنها منتقل کنند. فرزندان یتیم آنها هم اگر بوسیله افراد دسته اول بزرگ شوند جزو آن گروه خواهند بود و اگر توسط افراد دسته دوم بزرگ شوند خیلی قبل از اینکه بزرگ شده و بچه­دار شوند خواهند مرد. لذا جهان خیلی زود پر می­شود از افراد دسته اول و دسته دومیها خواهند مرد. آیا افرادی که این اعتقادات را دارند حاضرند این مسابقه را بپذیرند؟

 

او در ادامه گفت:

 

می­پذیرم که این حرف تو در مورد مسایل مادی و فیزیکی درست است، اما در مورد مسابل روانی و احساسی درست نیست.

 

من گفتم:

 

این را هم قبول ندارم. در تمام دنیا فرزندان خردسال حق دیدن فیلمهای با تم خشونت و یا فیلمهای سکسی را ندارند چون اثر مخربی روی آنها دارد.

 

او گفت:

 

این امر برمی­گردد به ساختار فرهنگی جامعه و شرایط تربیتی. می­توان جامعه­ای را تصور کرد که در آن افراد این نوع فیلمها را ببینند و دچار انحراف نشوند؛ مثلاً در جامعه­ای که رابطه جنسی کودکان هم آزاد بوده و جزو انحراف جنسی محسوب نشود. همان امری که برای همجنس­گرایان رخ داد. همجنس­گرایی یک انحراف جنسی محسوب می­شد، اما امروزه به عنوان یک راه قانونی ارضاء غریزه جنسی پذیرفته شده است.

 

من گفتم:

 

این حرف تو درست است، اما این شرایطی را که تو معین کرده­ای در مورد مسایل فیزیکی و مادی هم صادق است. آنها هم به این معنا که تو می­گویی نسبی هستند. به عنوان مثال آدمها در آب غرق می­شوند و می­میرند. برای همین غرق شدن در آب کشنده و خطرناک است. یا اینکه آدمها با خوردن سیانور می­میرند. اما اگر ادمها بر اثر یک جهش ژنتیکی دارای آبشش هم بشوند دیگر غرق شدن در آب معنی ندارد. یا اینکه می­توان با یک جهش زنتیکی به هورمونهایی مجهز شد که نه تنها سیانور برای انسان کشنده نباشد بلکه یک نوشیدنی خوشمزه هم باشد. لذا به این معنی که تو می­گویی حتی عبارتهایی نظیر اینکه "غرق شدن در آب باعث مرگ می­شود" یا "سیانور کشنده است" نیز نسبی هستند.

 

اینکه امری نسبی است به این معنی است که در تمام متنها درست نیست. اما از این حقیقت به این نتیجه نمی­رسیم که صحت گزاره­ها را در متن خودشان جدی نگیریم. در این شرایطی که ما در جامعه بشری با این خصوصیات بیولوژیکی و جسمانی زندگی می­کنیم اینکه "بیماری بوسیله میکروب تولید می­شود" یک حقیقت است و هر ادعایی برخلاف آن چرندی بیش نیست. علاوه براین گزاره­هایی هستند که مطلقاً نادرست هستند. یعنی در هیچ سیستمی از گزاره­ها نمی­توان آنها را درست فرض کرد. مثلاً گزاره­های متناقض در تمام سیستمهای گزاره­ای، حتی در منطقهای فراسازگار یا Para-consistent، گزاره­های غلط و غیر قابل قبولی هستند. گزاره­هایی هستند که وقتی که رد شدند دیگر نمی­توان ادعا کرد که ممکن است یک روزی به عنوان گزاره­های درست به نظام معرفتی ما برگردند. مثلاً یونانیان باستان اعتقاد داشتند که زئوس برفراز کوه المپ زندگی می­کند. اما می­دانیم که بر فراز این کوه خبری از زئوس و دارودسته­اش نیست. البته یونانیان می­توانند با بافتن فلسفه­های پیچیده­ای این اعتقاد را نجات دهند. اما فرهنگی که خود را درگیر این نوع فرضیه­بافیها کند به دلیل اینکه نمی­تواند در رقابت فیزیکی جهان برسر منابع موفق باشد از صحنه روزگار محو خواهد شد.

 

لذا نسبی­گرایی به این معنی نیست که همه سیستمهای فکری با یکدیگر معادل هستند. در تئوری، می­تواند سیستمهای فکری متعددی وجود داشته باشد که همه دارای یک ارزش باشند. اما در عمل این امر فقط در مورد ایده­های مخرب رخ داده است. مثلاً ایده نازیسم هیتلر، ایده کمونیسم شوروی، ایده پان­عربیسم صدام یا مسیحیت سده­های تاریک همه دارای یک ارزش هستند و همه آنها هم ایده­های مخربی بوده و تمام موارد نام برده از صحنه رقابت ایده­ها حذف شده­اند. اما در فضای ایده­های سازنده تاکنون آنچه که تجربه تاریخی واقعی ما نشان داده است، وقتی که یک ایده سازنده ارائه شده است با ایده­های رقیب مبارزه کرده و بالاخره یکی انتخاب شده است. این امر به دو دلیل تاکنون رخ داده است. یکی اینکه ما تاریخ چندان طولانی­ای را نگذرانده­ایم. به عنوان مثال ما تازه در تکنولوژی کامپیوتر و الکتریسیته پیشرفت کرده و هنوز در ابتدای راه هستیم. از طرف دیگر اگر دو ایده رقیب وجود داشته باشند که کاملاً هم­ارز و معادل باشند --که هرچند تاکنون موردی سراغ نداشته­ایم اما بعید نیست که به زودی با پیشرفتهای تکنولوژیک بتوانیم ایده­های درست ولی متفاوتی مثلاً در زمینه تئوری جدید فیزیکی به نام تئوری ریسمانها یا String Theory داشته باشیم--، اما بازهم بعید نیست که در صحنه رقابت در یک مرحله یکی دیگری را حذف کند. از طرف دیگر فقط در چنین شرایطی می­توان گفت که "ایده­های دیگری هم هستند". اما این گزاره زمانی که درباره ایده­های رقیب که یکی دیگری را از میدان بدر می­برد گفته می­شود فقط یا یک ژست روشنفکرانه است یا نشانه قدرت طلبی طرف مغلوب که می­خواهد در غالب یک ژست روشنفکرانه قدرت خود را حفظ کند.

 

چه چیزی صحت یک ایده را مشخص می­کند

 

اینکه چه معیاری برای بررسی صحت و سقم ایده­ها داریم یک بحث طولانی مدت در تاریخ اندیشه بشری است. اگر به مسایل منطق و ریاضی نگاه کنیم می­بینیم که روش کار برای بررسی ایده­های درست و ناردست تنها استدلال است. ولی آیا در همه موراد چنین است؟ همانطوریکه خواهیم دید این سؤال اندکی گمراه کننده است. در پاسخ به این سؤال باید گفت "بستگی دارد". بستگی دارد به اینکه شما منظورتان از این سؤال چه باشد. بطور واضح باید پرسید که منظور از استدلال چیست؟ آیا اکر من برای قانع کردن یک دانشجوی فیزیک درباره قانون هوک برای فنرها او را آزمایشگاه برده و به آزمایش دست بزنم این کار من استدلال نیست؟ آیا مخلوطی از استدلال و چیز دیگری به نام تجربه­گرایی است؟ تجربه­گرایی چیست؟ امروزه می­دانیم که چیزی به نام تجربه صرف و محض وجود ندارد. ما همیشه قبل از دیدن چیزها به یک نظریه مجهز هستیم. این امر آنقدر حیاتی و اساسی است که هرگاه با دیدن چیزی هیچ تئوری و نظریه­ای درباره آن نداشته باشیم چیزی نمی­دانیم. شیء ناشناخته شیئی است که هیچ تئوری­ای درباره آن نداشته باشیم. اینکه برای اشیاء ناشناخته چگونه تئوری می­سازیم بحثی است که در جای دیگری به آن خواهم پرداخت.

 

اما همانطوریکه از این مقدمه کوتاه دیدیم اینکه ما در هنگام تجربه کردن استدلال نمی­کنیم امری اشتباه است. علاوه براین اینکه در ریاضی ما تجبه نمی­کنیم نیز بحث اشتباهی است. ما ریاضیات را هم به یاری تجربه فرا می­گیریم. تلاش برای ایجاد تمایز ساختگی بین تجربه ریاضی و سایر انواع تجربه هم یک تلاش بی­فایده است. تجربه فیزیکی هم از تجربه احساسی متمایز است. آزمایشی که یک فیزیکدان در آزمایشگاه انجام می­دهد با آزمایشی که زیست­شناس یا یک شیمیدان هم انجام می­دهد از همدیگر متمایز هستند. اینکه شما سعی کنید بین همه انواع تجربیات تمایز قایل شوید کاری عبث و بیهوده است. شما برای یادگیری ریاضی هم به تجربه بصری خود نیاز دارید. انسان کرو کور نمی­تواند چیز زیادی از ریاضیات بداند. اگر کسی به این حرف اینطور پاسخ دهد که تجربه ریاضی با استفاده از تجربه در جهان خارج تأیید یا تکذیب نمی­شود در پاسخ باید بگویم که تمایز جهان خارج-جهان داخل را از کجا آورده است؟ ما وقتی که یک قضیه ریاضی را بر روی کاغذ می­نویسیم آن را در جهان خارج نوشته­ایم. اگر چنین نکنیم نمی­توانیم آن را ثابت کنیم. فرآیند اثبات یک قضیه ریاضی خود یک فرآیند تجربه کردن است. لذا با توجه به همه این توضیحات که در ادامه بطور دقیق­تری به آنها خواهم پرداخت، چنین تمایز بنیادین بین عقل و تجربه را من به هیچ وجهی نمی­پذیرم. لذا برای من اینکه چه چیزی معیار صحت یک گزاره یا یک سیستم از گزاره­هاست این است که؛ اولاً این گزاره یاسیستمی از گزاره­ها چه مشکلی را حل می­کند، دوم اینکه؛ پذیرش این گزاره یا مجموعه­ای از گزاره­ها چه مشکلی در جاهای دیگر ایجاد می­کند و در نهایت، سوم اینکه؛ مشکل جدید ایجاد شده، اگر ایجاد شده باشد، چگونه قابل رفع است. این سؤالهای سه کانه هستند که مشخص می­کنند ما چگونه صحت و سقم یک نظریه را تعیین می­کنیم. اما نتیجه دیگری که از این سه کانه برمی­آید بسیار جالب است که در ادامه به آن خواهم پرداخت.

 

وقتی که ما یک تز یا یک تئوری می­سازیم حتماً با مشکل عدم شناخت مواجه هستیم، وگرنه اگر چنین مشکلی وجود نداشته باشد ما نیازی به ارائه تز و نظریه نداریم. پس اولین معیار و مهمترین معیار این است که آیا این تز این مشکل را حل می­کند یا نه؟ اگر تزهای شما مشکلات را حل نکنند در یک جایی به هنگام عمل به شما ضربه خواهند زد. بعنوان مثال به هنگام پرتاب یک سفینه فضایی اگر یکی از مسئولان این تز را داشته باشد که (5=2+2) آنگاه سفینه به جای رسیدن به مریخ معلوم نیست که از کجا سر در خواهد آورد. یا اگر در هنگام مسافرتهای بین کهکشانی احتمالاً اگر مسئله انحنای فضا را با توجه نسبت عام در نظر نگیرید سر از ناکجاآباد در خواهید آورد و اگر سوار بر سفینه باشید مرگتان با تقریب خوبی قطعی است. پس می­بینید که این مسئله بسیار مهم است. کسی در جهان نمی­تواند ادعا کند که نگران این نوع مسایل در تز خود نیست و فقط به دنبال حقیقت مطلق است. حقیقت مطلقی که باعث مرگ شود حتی بطور نسبی هم حقیقت نیست. برای اینکه این تز به علت کشتن اعضای معتقد به آن نمی­تواند ترویج یابد.

 

وقتی که یک تز یک مشکل را حل می­کند نباید در جای دیگری مشکل ایجاد کند، و اگر چنین امری رخ داد باید مشکل ایجاد شده به نحوی حل شود؛ یا با جایگزین کردن این تز با یک تز جدید، یا با تغییر دادن تز قدیمی در جایی که برای آنمشکل ایجاد شده است. بعنوان مثال اگر در یک غار در یک نقطه از جهان با نقاشی دیواری برخورد کردید که از نظر نوع تکنیک نقاشی و مضمون بکار رفته در آن مانند نقاشیهای 20هزارسال پیش باشد آنگاه می-توانید به این نتیجه برسید که 20هزار سال پیش در این منطقه انسان زندگی می­کرده است. اگر داده­های زمین­شناسی و جغرافیای تاریخی به ما بگویند که 20هزار سال پیش در منطقه مزبور یخبندان بوده و کسی نمی­توانسته در این منطقه زندگی کند با یک مشکل جدی موافق هستید. یا باید این نظریه را رد کنید که این نوع نقاشی 20هزار سال پیش کشیده شده است، که البته کار ساده­ای نیست. شما باید این تز را که آن نوع نقاشی فقط متعلق به 20هزار سال پیش بوده است را کنار بگذارید که مورادمشابه آن در تئوریهای علمی واقعاً مشکل­زاست. یا باید به این نتیجه برسید که ممکن است داده­های زمین­شناسی شما اشتباه باشند و آنها را چک می­کنید. در نهایت ممکن هم هست که بدون رد کردن تئوریهای فوق به این نتیجه برسید که 20هزار سال پیش انسانها می­توانسته­اند در منطقه مورد نظر زندگی کنند. که این نتیجه هم البته خود تبعات زیادی در بر دارد؛ باید کل تئوری خود را درباره میزان پیشرفتهای تکنیکی انسانها عوض کنیم که این امر خود دردسرهای زیادی را به همراه می­آورد. به هرحال اگر هر مشکلی در کل ساختار تئوریک باقی بماند بالاخره زمانی خود را بخصوص در عمل نشان خواهد داد. تز صحیح تزی است کهاین مشکلات را به نحوی حل کند ک باعث کمترین میزان مشکلات شود. البته اینکه کمترین میزان مشکلات چیست خود بحثی است که نمی­توان به سادگی به آن پاسخ داد. در عمل تاریخ علم نشان داده است که تکنون از الگوی الگوریتم مورچه استفاده کرده است. اینکه این الگوریتم چیست پرسشی است که در جای دیگری بطور مفصل راجع به آن بحث خواهم کرد. اما بطور خلاصه این الگوریتم بیان می­کند که در یک فضای آزاد بحث که هرکسی مطابق سلایق و علایق خود حرف می­زند و تئوریهای خود را بیان می­کند، بتدریج افراد یک نوع از این تئوریهای یا نظرهای ابراز شده را جدی می­گیرند. دلیل اینکه چرا افراد یک سری تئوریها را بر باقی تئوریها ترجیح می­دهند چیزی است که افراد زیادی تلاش کرده­اند برای آن یک مدل بیابند. سادگی تئوری، قدرت تبینن و ارائه پیش­بینی، زیبایی ریاضی یک تئوری در مورد تئوریهای که ساختار ریاضی دارند، مانند تئوریهای فیزیکی، و غیره. اینکه کدامیک از این معیارها وزن بیشتری دارند بحثی است که نمی­توان به آن پاسخ داد، یا لااقل تاکنون پاسخ قانع­کننده­ای به آن داده نشده است. اما این امر به این معنی نیست که این انتخاب از هیچ الگویی پیروی نمی­کند. همانطوریکه گفتیم این انتخاب از الگوریتم مورچه تبعیت می­کند. همانطوریکه کوهن نشان داده زمینه اجتماعی­ای که افراد در آن زندگی می­کنند در انتخاب یک تئوری تأثیرگذار است. این زمینه اجتماعی مثلاً می­تواند از این طریق تأثیرگذار باشد که افراد می­توانند تمابیل داشته باشند که مقالات همکاران دانشگاهی خود را بیشتر خوانده و بیشتر به آن ارجاع دهند. در این میان امری که تأثیرگذار است این است که این همکار محترم تا چه حد روی تئوریش کار می­کند. اینکه یک فرد سعی می­کند توجه همه را به کارها و فعالیتهای خود جلب کند یکی از انگیزه­های درخورد توجه در انجام فعالیتهای علمی است. اما در عمل اگر کسی فعالیت خیلی زیادی هم داشته باشد ولی تئوری او نتوان مشکلات اساسی را حل کند کسی به حرفهای او توجه نخوهد کرد. پس می­بینید که عوامل اجتماعی تأثیر خود را در فرآیند انتخاب یک تئوری بعنوان یک تئوری درست از خلال منطق خاص حاکم بر تئوریهیا علمی نشان می­دهند. اگر ایده­ای نتواند آزمونها ار تاب بیاورد هرکس هم که آن را بیان کرده باشد و هرچقدر هم که روی آن کار کرده باشد، نمی­تواند در انتخاب آن تئوری تأثیر گذار باشد. پایان کار اینکه ایده صحیح ایده­ای است که می­تواند باعث بقا شود. ایده­های علمی نشان داده­اند که به بقای انسان کمک می­کنند. دلیل این امر هم ساده است. اگر تئوری­ای باعث بقای جامعه نشود کسی نخواهد ماند که از آن تئوری دفاع کند. اگر کسی نباشد که راجع به یک تئوری حرف زده و از آن دفاع کند، دیگر تئوری­ای وجود نخواهد داشت تا اینکه درست باشد یا غلط.

 

صحت یک ایده را یک جمع مشخص می­کند. جمع هم در عمل یک انتخاب بیشتر ندارد. اینکه ایده منتخب باید بتواند به بقای جمع کمک کندف یا حداقل برای بقای جمع ضرر نداشته باشد. در میان حوامع مختلف آنهایی که این معیار را نمی­پذیرند یا در اعمال آن دچار خطاهای فاحش می­شوند از صحنه رقابت حذف خواهند شد.

 

مطلق­گرایی در برابر نسبی­گرایی

 

اینکه ما بگوئیم همجنسگرایی بطورکلی مذموم و ناپسند است ریشه در دیدگاهی مطلق­گرایانه به جنسیت انسان دارد. این دیگاه مستلزم این ایده است که جنسیت انسان امری از قبل تعریف شده است و کسی را یارای آن نیست که در آن تغییری بدهد. به این معنا، همانطوریکه نشان دادیم، ما حتی درباره ایده­های علمی هم مطلق­گرا نیستیم. آنها هم به این معنا نسبی هستند. اما اگر نسبی­گرایی بهانه­ای برای فرار از استدلال و متعهد شدن به نتایج منطقی دستگاه شود و برای فرار از آن دائماً از این دستگاه به یک دستگاه دیگر بپریم امری ناپذیرفتنی است. مطلق­گرایی این ایده است که یک ایده در تمامی زمانها و در تمامی مکانها درست است. اما نسبی­گرایی به این معنی نیست که هر ایده­ای می­تواند رد شود. ایده­هایی هستند که هرچند مطلق نیستند اما رد کردن آنها بهای سنگینی، گاهاً به قیمت زندگیمان و حتی نابودی تمدنمان، بر ما تحمیل می­کنند؛ مثلاً این ایده که "بیماری بر اثر میکروب بوجود نمی­آید" در شرایط کنونی تمدن ما. البته کسانی می­توانند بگویند که نابودی تمدن هم حتی چیزی نست که بتواند معیار مطلقی برای بررسی صحت و سقم یک ایده در نظر گرفته شود. بازهم تکرار می­کنم که ایده­ای که به بقایا فراد معتقد به خود احترام نگذارد و آن را تضمین نکند اولاًغ معتقدان زیادی نخواهد یافت و در ثانی؛ آن عده محدود به دو دلیل از رسیدن به هدف خود بازمی­مانند. یکیا ینکه اگر ما از جانب کسی یا ایده­ای شدیداض احساس خطر کنیم تمام سعی خود را می­کنیم تا افراد معتقد به آن ایده را محدود کنیم. دوم اینکه این ایده قبل از اینکه با تحرکات ما نابود شود خودش با زا دست دادن تعداد زیادی از طرفدارانش و نیز با از بین بردن مؤمنین به خود از میدان رقابت به در خواهد شد. البته این امکان هم وجود دارد که بلایی که سر اینکاها آم دبه سر تمدن بشری نا هم بیاید. این مائیم که انتخاب می­کنیم.

 


[i] - Elements

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |