تبليغاتX
شبکه تاریخ - حماقت چیست، احمق کیست؟

شبکه تاریخ

حماقت چیست، احمق کیست؟


 

در میان ایده­های مختلف در جهان ایده­های احمقانه هم وجود دارند. به عنوان مثال ایده صدام مبنی بر وحدت و یکپارچه سازی جهان عرب به آن فرم نژادپرستانه یک ایده احمقانه بود. ایده هیتلر مبنی بر برتری نژاد ژرمن یک ایده احمقانه بود. کسانی را که بر یک ایده احمقانه پافشاری کرده و پذیرای انتقاد نیستند معمولاً در زبان روزمره احمق می­نامیم. در این نوشته سعی دارم که به اختصار نشان دهم که حماقت چیست و احمق کیست. این مقاله به شیوه­ای کاملاً استدلالی و مانند یک استدلال ریاضی نگاشته می­شود.

 

حکم: هر ایده­ای که ادعا کند دارای اصول جاودانی و غیر قابل تغییر است یک ایده احمقانه است.

 

برهان:

 

مقدمه. ایده­ای که دارای اصول جاودانی و غیر قابل تغییر است یک ایده بنیادگرایانه و مبتنی بر ذاتگرایی است. ایده­های این چنینی می­پندارند حقایق ابدی و ازلی در جهان وجود دارند که غیر قابل نقض و غیر قابل تغییر هستند. این ایده­ها برای دفاع از خود معمولاً ریاضیات را دارای چنین بنیانی معرفی کرده و آن را از دسته ایده­هایی می­دانند که دارای بنیانهای جاودانی و غیر قابل تغییر هستند. اما امروزه می­دانیم که ریاضیات هم هیچ فرض غیر قابل تغییر و ازلی، و هیچ حقیقت بنیادینی ندارد. بعد از اینکه گودل در سال 1931 ثابت کرد که ریاضیات نمی­تواند سازگاری خود را اثبات کند، ما فهمیدیم که حتی علمی مانند ریاضیات هم صرفاً براساس یک سری قرادادهای خاصی استوار است و بیانگر هیچ حقیقت مطلقی نیست[1].

 

گام اول: آیا حقیقت مطلق وجود دارد؟

 

گام اول استدلال ما این است که نشان دهیم هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد. ایده وجود حقیقت مطلق تحت تأثیر فلاسفه­ای نظیر افلاطون و ارسطو و البته با حمایتهای کلیسای کاتولیک و نیز سایر بنیانهای مدهبی در دنیای اسلام که از همان ایده­های افلاطونی و ارسطویی تغذیه می­شدند رشد یافت. این رشد در دنیای مسیحیت برخلاف دنیای اسلام با سرکوب سازماندهی شده طولانی مدت آراء و افکار مخالف همراه بوده است. بر مبنای این گرایش فکری یک حقیقت مطلق هست که ما سعی داریم آن را کشف کنیم. زمانی ارسطو فکر می­کرد اینکه زمین صاف است یک حقیقت مطلق است؛ نظری که به متن هیأت بطلمیوسی راه یافت. ارسطو در کتابش De Caelo که متن کامل آن در آدرس زیر وجود دارد[2] ادعا کرده است که عدد سه کامل است و این را یک حقیقت مطلق می­دانست. او برای اثبات تئوری خود برهانهای زیادی را مطرح کرده بود و این برهانها برای افراد زیادی از جمله آباء کلیسا حجت بودند. پنداشته می­شد که هندسه اقلیدسی هندسه­ای کامل و بیانگر حقایق مطلقی درباره ساختار هندسی جهان است. اما بعدها هندسه­های غیر اقلیدسی زیادی نظیر هندسه لوباچفسکی و هندسه ریمانی و بسیاری از هندسه­های غیر اقلیدسی دیگر مطرح شدند و نشان دادند که ساختار هندسی جهان بستگی دارد به متن تئوری­­ای که در دل آن جهان را تفسیر می­کنیم؛ یکی از این تفاسیر تفسیر چهار و یا پنج بعدی نسبیت عام است و دیگری تفاسیر ده بعدی و حتی بالاتر از نظریه ریسمانها[3]؛ در مقابل تفسیر مطلق­گرایانه سه بعدی در هندسه اقلیدسی. بطور خلاصه اینکه تاکنون هر ایده­ای که حقیقت مطلق پنداشته می­شد معلوم شده است که حقیقت مطلق نیست، حتی حقایق منطقی و ریاضی. بخصوص با وجود منطقهای فراسازگار یا Para-consistent حتی دیگر معنای سازگاری ایده­ها هم به سادگی فقط به عدم وجود تناقض ختم نمی­شود. به این معنی که گاهاً تحت شرایطی خاص می­توان ایده­های ناسازگار داشت اما هنوز دستگاه گزاره­های ما دچار بحران معنایی نشود. مسئله اصلی امروزه این است که مجموعه ایده­ها معنای خود را از دست ندهند و به یک سیستم بی­اهمیت یا چرندگو یا Trivial تبدیل نشوند.

 

تعریف: سیستم چرندگو یا Trivial سیستمی از گزاره­ها است که چیزی بیان نمی­کند، یعنی اطلاعاتی به ما نمی­دهد. به عنوان مثال عبارت "همه اسبها اسب هستند" عبارت غلطی نیست اما چرند یا Trivial است، چون اطلاعاتی به ما نمی­دهد. گزاره­ای نظیر "افر بعد از ماندیاک راهوت کارو" نیز یک گزاره چرندگو یا Trivial است. به این معنا گزاره­های بدیهی و گزاره­های بی­معنا دارای یک ارزش هستند. هیچکدام حرفی برای گفتن ندارند. به عبارت دیگر گزاره چرندگو گزاره­ای است که بود و نبودش در سیستم گزاره­های ما تفاوتی معرفت­شناختی در سیستم گزاره­های ما ایجاد نمی­کند. به عنوان مثال وجود یا حذف گزاره "زئوس حدای خدایان است" در سیتم معرفت فیزیکی ما هیچ تفاوتی ایجاد نمی­کند. لذا این گزاراه در علم فیزیک یک گزاره چرندگو است. اگر گزاره­ای هیچ اثری در هیچ یک از سیستمهای معرفتشناختی ما نداشته باشد آنگاه آن گزاره را "تماماً چرندگو" می­نامیم. به عنوان مثال گزاره "ماک لور تا بندتا رز" در هیچیک از سیتمهای معرفتشناخی ما هیچ نقشی بازی نمی­کند و لذا یک گزاره "تماماً چرندگو" است.

 

گام دوم: آیا جهانی که دارای یک حقیقت مطلق باشد با جهانی که دارای هیچ حقیقت مطلقی نباشد تفاوتی دارد؟

 

در گام اول استدلال به شیوه تاریخی نشان دادیم که هر آنچه که زمانی به عنوان حقیقت مطلق پنداشته می­شد در زمانی در آینده نقض شده است. لذا این احتمال وجود دارد که هرآنچه که ما امروزه به عنوان حقایق می­دانیم نیز در آینده نقض شود. حتی این حقیقت ساده و بدیهی که زمین بدور خورشید می­چرخد، چندان ساده و بدیهی نیست و براساس تئوری نسبیت عام General Relativity زمین بدور خورشید نمی­چرخد بلکه یک خط مستقیم را روی خطوط ژئودوزیک فضا طی می­کند. اکنون می­خواهیم بدانیم که آیا جهانی که دارای حداقل یک حقیقت مطلق باشد با جهانی که حقیقت مطلقی ندارد تفاوتی دارند یا نه؟ بیائیم ببینیم که اگر در جهان ما یک حقیقت مطلق وجود داشت ما برای شناخت آن چه می­کردیم؟ آیا دست به تحقیق و مطالعه نمی­زدیم؟ آیا با هم بحث نمی­کردیم؟ آیا آزمایش نمی­کردیم تا این حقیقت مطلق را بشناسیم؟ آیا راه دیگری به جز آن موراد برای شناخت آن حقیقت مطلق وجود داشت؟ بله البته یک راه دیگر هم بود. راهی که خیلیها آن را طی کرده­اند؛ کلیسای سده­های تاریک، هیتلر، لنین، مائو، صدام، موگابه و خیلیهای دیگر، راه جنگ و سرکوبی ایده­های مخالف. جهانی که دارای یک حقیقت مطلق هم باشد بازهم برای شناخت این حقیقت مطلق باید از طریق بحث و آزمایش و مطالعه و تحقیق وارد شد. یعنی حتی اگر حقیقت مطلقی هم وجود داشته باشد کسی نمی­تواند ادعا کند که آن را در دستان خود دارد و کسانی که این ادعا را می­کنند معمولاً رفتارهای سرکوبگرانه دارند. رفتار تحقیقاتی ما در دو جهان، که در یکی حداقل یک حقیقت مطلق هست و در دیگری هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد تفاوتی ندارد. در مورد مسئله سرکوبی هم بسیار واضح است که افراد نه به خاطر داشتن حقایق مطلق بلکه به این دلیل که اعتقاد دارند که حقایق مطلق را در انحصار خود دارند به سرکوب مخالفان خود می­پردازند و این امر به هیچ وجهی گویای وجود حقیقت مطلق نیست. انسان می­تواند به چیزهایی اعتقاد داشته باشد که وجود ندارند. یونایان باستان به وجود زئوس اعتقاد داشتند و گمان می­کردند که بر فراز کوههای المپ زندگی می­کند، اما برفراز این کوهها نه زئوس هست و نه هیچ اثری از هیچ خدای دیگر.

 

در نتیجه:

 

الف) دیدیم که دو جهان که یکی دارای حداقل یک حقیقت مطلق و دیگری فاقد هرگونه حقیقت مطلقی باشند تفاوتی با هم ندارند. لذا؛

 

ب) این وجود یا عدم وجود حقیقت مطلق نیست که در رفتار ما تأثیرگذار است، بلکه اعتقاد یا عدم اعتقاد به وجود آن است که بر رفتار ما تأثیر می­گذارد.

 

گام سوم: اعتقاد به وجود حقیقت مطلق چه تأثیری بر رفتار ما دارد؟

 

اعتقاد به وجود یک حقیقت مطلق یا باعث می­شود که ما آرای مخالف را نپذیریم؛ یعنی اصلاً به آنها گوش ندهیم یا اینکه با آنها بجنگیم. با توجه به اینکه کلیسای سده­های تاریک با آن همه دم و دستگاه عریض و طویل از یک انسان پیر و فرتوت مانند گالیله که هیچ بضاعتی نداشت در دراز مدت شکست خورد و امروزه همه می­دانیم که گالیه برحق بود و کلیسا اشتباه می­کرد، درسی که می­گیریم این است که مطلق­نگری ما را به جهتی سوق می­دهد که در نهایت در تناقض با اهداف خودمان قرار دارد. یک مطلق­نگر با مطلق­نگری خود به نابودی خودش برخاسته است. البته حالتهایی دیگر از مطلق­نگری هم هست. مثلاً انسانی می­تواند هنوز به وجود خدای خدایان، زئوس، بر فراز کوه المپ اعتقاد داشته باشد، آن را بگونه­ای برای خودش توجیه کند و برای اعتقادش بنیانهای فلسفی بتراشد، اما این اعتقاد را در رفتارهای معمولی زندگی روزمره تأثیر ندهد. مثلاً به عنوان یک فیزیکدان یا ریاضیدان به امر تحقیق خود بپردازد بدون آنکه وجود زئوس را در امور تحقیقاتی خود مداخله دهد.

 

نتیجه نهایی: لذا اعقتاد به وجود یک حقیقت مطلق یا باعث نابودی شخص معتقد می­شود یا اینکه تأثیری در رفتارهای حیاتی زندگی او ندارد. در هردو صورت ایده وجود حقیقت مطلق احمقانه است؛ ایده­ای که در بهترین حالت به هیچ دردی نمی­خورد. لذا اعتقاد داشتن به حقیقت مطلق که در بهترین حالت به هیچ دردی نمی­خورد و در رفتارهای حیاتی ما تفاوتی بوجود نمی­آورد و راه را برای شناخت جهان اطراف هموارتر نمی­کند و در بدترین حالت باعث نابودی شخص معتقد -- معمولاً به همراه عده­ای دیگر، می­شود آیا چیزی جز حماقت است؟

 

آیا نمی­توان شخصی را که دارای چنین اعتقادی است احمق خواند؟  

 


[1] - توجه داشته باشید که این تعبیری بسیار عامیانه از قضایای گودل است. واقعیت امر اندکی از این بیان ساده پیچیده تر است.

[3] - .String Theory

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |